درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • حجت
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دچار
  • بعد پوچی
  • تعلیق
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢
  • یک یادداشت نمادین
  • ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
  • وقتی همه خواب هستند
  • حضور
  • شب
  • کشک و اشک
  • معامله
  • حرف بزن
  • هذیان
  • مقطَّع
  • علیت
  • بی دلیل
  • بار
  • زندگیم
  • یاد قدیم
  • ورطه ی آرامش
  • توسعه
  • فریب
  • سوء تفاهم
  • من
  • من و ستاره
  • واژگان
  • چه شد؟
  • عاشقانه کوچک
  • دستان زندگی بخش
  • آب برای آرامش
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٢٥)
  • عاشقانه (٢)
  • یادداشت (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان من
  • بنفش
  • دل منه
  • سرگشته
  • قفس باز
  • پرسه گاه
  • نسیم شبانگاهی
لینک های مفید
  • تبادل لینک
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دچار
شعر واره ها و آرواره ها
دچار
نویسنده: حجت - ۱۳٩۱/٢/٢٩

دچار فلسفه ی توی فلان کتاب

دچار فلان سوال خنده دار

درون خیابان، درون خانه، درون خواب

گذشته از هزار شهر و هزار فکر

و نیستم برای هیچ چیز مجاب

تمام کافی شاپ روی سرم نشسته است

کلافه و گیج و بی قرار،    بی تاب

-چرا حرف نمیزنی و استرس داری؟

و من مدام میشوم درون خودم ،خراب

-تو خیلی تو خودتی ،من این مدُ  نمیخام!

و ذهنی که پر شده از فکرهای مثل حباب

-خسته شدم ،بسه،باید برم گمشم!

 دستم گرفتمش ولی فراموش شده لیوانِ آب

تو میروی و تمام وجود من منجمد است

که جای نمی خوام، نمیتوانمت می شود جواب

به دل نگیر دست پا زدنم را ،عجیب آرامم

که  بیشتر و بیشتر میشوم غرق این مرداب

دلم برای بستنی نیمه کاره ات تنگ میشود

و می شکنم و به هزار گوشه میشوم پرتاب

چقدر خسته و کلافه ام ،هر روز

و هی به دار کشیده میشوم اینجا ،بدون طناب

از اینکه بی وزن شده فضای نوشته ام

که هستی و من به زور مینوسمت "سراب"

 

 

 

 

 

آدم توی دوران کودکی ناچار باید خیلی چیزا یاد بگیره،شاید همین ارتباط قوی انسان با محیط اطرافش در کودکیه که باعث شکل گیری نظریه های جنجالی مثل نظریه ی زیگموند فروید در مورد تاثیر کودکی در شخصیت فرد میشه

و به نظرم اگر انسان بتونه این ارتباط قوی با محیط خودشو حفظ کنه همواره میتونه شخصیت خودشو تغییر بده

ترسها و سوالات بی جواب خیلی در شخصیت تاثیر دارن ،همین ها هستن که باعث میشن ادم از یه سری چیزا فرار کنه و شجاعت ساختن خودشو نداشته باشه و بسنده کنه به شخصیت کودکیش یا نا خود اگهاش ،و نظریه فروید در مورد این افراد که عده زیادی رو تحت پوشش قرار میده  ،عجیب صدق میکنه.

از اون عده ی کمی که شجاعت این جستار رو دارن هیچ کس به جواب نهایی نمیرسه

چون به چیزای بزرگ فکر می کنند و این اونها رو به نتایجی میرسونه که همه میرسن و بعد کمی پیچ و تاب دوباره به همان حالت عمومی که همه را دچار میکند می رسن

اما یه سری دیگه نه

و اگر اشتباه نکنم به قول ژان پل سارتر (عین کلامش یادم نیست و هدفم هم نیست و فقط بازخورد جملاتش در ذهنمو مینویسم):

بعضی ها دچار عقاید میشن ،دچار فک کردن

و این طور  یه نفر توی جوونی پیر میشه

 

 

 

نظرات ()



بعد پوچی
نویسنده: حجت - ۱۳٩۱/٢/٢۳

 

 

دیگر اینجا

 

به خودکار نیازی نیست

بعد از این با بازدم هایم

روی ابعاد فضای خالی اطرفام

روی باد

مینویسم ،مینوسم ،مینویسم

با فراموشی رویا هام

مثل یک خود زنی آرام

 

من کجایم این چراها چیست ؟

عذر میخواهم ،ببخشید

یک عدد سیگار دیگر

یافراموشی

یا کمی از سر خوشی های زمان کودکی

توی جیبت نیست؟

نظرات ()



تعلیق
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

که بافتی تار و پود زندگیت

و نقشها زدی به دار منظره

و مثل عنکبوت …

به سختی، تافتن، در، زاویه

و اکنون

اویز،

     روی یک رشته تار

میان اسمان، و زمین

         

و در خیال،بال میزنی،بین ابرها

                            ولی تو ساکنی، و سنگین !

و ممکن است....

نه،

 نیست چیز دیگری  !

فقط همین!!

 

-------------

و تعلیق یک کودک بین کوچه ها از کادر دوربین steve maccury

---------

از اینجا میتونید دانلود کنید، اهنگی رمز الود ازBeethoven

---------

و سال جدید رو پیشا پیش به همه تبریک میگم

و ببخشین دیر به دیر اپ میشم و پستهام چند بخشی و مجبور میشین به هر بخش جدا نظر بدین.

و ازه همه دوستان خیلی تشکر میکنم که در این سالی که گذشت به وبم سر زدن و نظرشونو گفتن و به خاطر مطالبی هم که در پستها شون داشتند همچنین .

پاینده باشید.

و

نظرات ()



 
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/۱٢/٢

گیج

 

وقتی درون نماد حرف تو گیج میشموم

میچرخم و میان دیوار ،پیچ میشوم

جایی برای تصویر ذهنی خود در  اتاق،

 

بعداش ،برای دیدن ان هیچ میشوم

 

-----------------------------------------------------------

 

این هم هذیان های در همی که دچارشان شده ام:

 

بین واژهای قاموس ناقصم

دنبال عدد خودم میگردم

در کف این شهر خاموش

که گاه کلمه ای سر بلند میکند

و در تلاطم پنهان تضاد ها

روی طوفانی می رقصد

و من غرق شادی و لذت

وقتی دور از این شهر

کنار خیابان

به کودکی لبخند میزنم

 

 

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن

این روزها همه کفری می شوند و مینالند از این نمیدانم که ورد زبانم شده است

چقدر دوست داشتنی است این نمیدانم برای ادمهای وامانده و چقدر مقام رفیع و لذت بخشی است این نادانی

از قدیم برای این مرتبه تلاش میکردم اما هنوز گاهی فکر میکنم که میدانم و باید خیلی چیزها بخوانم و بدانم که به این مقام برسم

امید انکه همه ی انسانها به این دانش گران بها و بسیار سترگ برسند و دست از سر هم دیگر بردارند و بگذارند که هر کسی مالک زندگی  خودش باشد .

 

نظرات ()



یک یادداشت نمادین
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 

 

چند وقتی است درگیر مسائل مختلف زندگی ام هستم که این روزها به شدت بدون اولویت و معلق می بینمش 

و دنبال بهانه ای برای نوشتن میگردم

امشب سوژه ای  در هزار توی ذهنم ناگهان به حرکت در امد و بی درنگ صفیر می کشید ،به سرعت پشت میز نشستم و شروع به نوشتن کردم اما چیزی جز ترکشهای پراکنده و برشهای ناهمگون و متقاطع و جملاتی منکسر و مجهول عایدم نشد

واژه هایی مقید  با بسامدی بالا که در ذهنم تکرار میشوند در حالی که از انتقال ساده ترین مفاهیم بازمیمانند و تنها منجر به  درک ناقص حاصل از نگاه  یک جانبه ی دیگران میشوند،و این تکرار متوالی مفاهیم حالم را به هم میزند

جملاتی که بیش از هرچیزی  به هذیان های گنگ و بی معنی میمانند وتلاش بیهوده ی من که فکر میکنم می توانم کلمات را طوری مرتب کنم که مفهوم شکل گرفته در ذهنم را به دیگران انتقال دهم،اما بیشتر حس میکنم دچار یک نوع تهوع نوشتاری شده ام که دارم همه چیز را  بالا می اورم:

پایان شروع شد از اغاز  

وقتی که روی محیط دایره ای

چه فرق میکند؟

وقتی که زندگی تورا 

 هی غرق میکند

در این گذر بی نهایت جاده های  ظاهرا جدا

گامهای ناهماهنگ

ودایره و دیوارها

راه را خم میکند

حالا که در پیچ بعدی تقاطع قبل

جاده ی زیر پایت رم میکند......

 

شاید جمله ای که متهورانه بتوانم ان را بیان کنم تا از سرکشی اش در ذهنم خلاص شوم این باشد:

زندگی چیزی نیست جز دایره ها و دیوارها

دایره ها و دیوارها

دایره ها و دیوار ها

مفهومی روشن است برای مغزی که در دل و روده ی پیچ در پیچ شهر زندگی میکند و در اوقات بیکاری اش بی درنگ  شروع به نشخوارمحتوای معده ی دم کرده خود میشود ،و تنها حاصل این بیگاری بی پایان در ذهنش ویا روی کاغذ و کیبورد  ذهنی مغشوش و مغروق تر است

در چند روز گذشته  بارها سعی کردم بنویسم اما هر بار  به تابوی ذهنی این روزهایم یعنی همان دایره ها و دیوارها میرسم به یک باره همه چیز در ذهنم شروع به لرزش میکند و  حتی خودکارم هم عمیقا به فکر فرو می رود ،و چون برمی خیزم  و به اطرافم نگاه میکنم خود را در خانه ای می بینم که هزاران در و هزاران پنجره دارد که پشت هر پنجره تصویری متفاوت از دیگری خود نمایی میکند

مناظری  که افتاب و مهتابشان فضای خانه را پر میکند و باریکه های نورشان امواج به شدت متناوب ذهنی ام را در هم می شکند  و هر بار دراز میکشم و چشمانم را میبندم تا شاید بیدار شوم !

و حس میکنم انسانی که من امروز هستم چیزی نیست جز

مجموعه ای بسیار  نا هماهنگ و نا متوازن که پر است  از اشکال ناهمگونِ متواتر  که به سرعت رو به فرو پاشی می رود.اما به شدت مجهول،پیچیده و نا محدود.

نظرات ()



 
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

 

 

 

 

شکست، ریخت واژه ها،حرفها، جیم، دال

دوباره از گلوی خشک کوزه ی سفال

میان کوچه ای که رد شد از درون من ، روی سنگ و چال

سریع وتند وتیز ،سوی داستان انفصال

دوباره،  هدسِت،هارد راک،دووم متال

 امید ،ارزو ،صدای زیرِ  بک وکال

میان خواستن های کم ولی محال

دوباره گم شدم میان درک زندگی،زوال

سریع  میدوند، روزها ، ماه،سال

دوباره مثل خرس وکرگدن، بی ملال

عبور بی امانِ لحظه های بی مجال

 سکوت ،داد و فریاد، قیل و قال

دوباره خشم ،خنده، گریه ،عجز ،نال

 

کجایی و چیسی ؟     

                                  ای نفس     

                                         ای جرعه زلال؟

 

 

 

نظرات ()



وقتی همه خواب هستند
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

مثل توپ لاستیکی

تالاپ تلوپ

به در و دیوار شهر می خورم هر روز

تالاپ تلوپ

و دوباره گم میکنم رد پایی را ،در میان لگدهای مردمانی که در خواب راه می روند

 

 و فکر میکنم:

باز در سرم دریایی موج میزند

شالاپ شلوپ

در سکوت مطلق تیک تاک ها

روی دیوار کوچه ی تنگ و باریک زمان

بیب بیب

باید رفت

بیب بیب

باید بود ،باید شد

امشب

مهتاب پشت نور تیر چراغ برق همچنان میتابد

پشت تکرار نورهای سبز و قرمز  

ومن به خودم میگویم:

وقتی در این ساعت کسی از کوچه ام نمیگذرد

لطفا خاموش باش تیر چراغ برق

نور نافذت از پنجره ها نمیگذارد بخوابم

گذشته را فراموش کن

 تابلوی لعنتی روی دیوار

که زل زده ای در چشم هام

تو دیگه نیستی

تیک تاک تیک تاک، بیب بیب، صبح شد

ارامش یعنی چی؟

شالاپ شلوپ

می خواهم بروم هوایی عوض کنم

تالاپ تلوپ

 

نظرات ()



حضور
نویسنده: حجت - ۱۳٩٠/٩/٢٦

مثل خط خطی غروب
در ادینه
مثل تنهایی شلوغ
بین دو آینه

من در تصادف هیچ بودم و من
چیزی که چیز بود
چیز وارونه

کوچه های پیچ در پیچ ،که گم میکرد

فهم در کالبدهای بیگانه


پژواک،مدامی که نفوذ می کند
از در و دیوار های این خانه


در بین گنجهای بی ارزش

و سکوت بی معنی و مردانه



چون فکر میکنم هستم

پس هستم

این بود نتیجه گیری و نقد دیوانه!

_____________________________________

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »