دچار فلسفه ی توی فلان کتاب
دچار فلان سوال خنده دار
درون خیابان، درون خانه، درون خواب
گذشته از هزار شهر و هزار فکر
و نیستم برای هیچ چیز مجاب
تمام کافی شاپ روی سرم نشسته است
کلافه و گیج و بی قرار، بی تاب
-چرا حرف نمیزنی و استرس داری؟
و من مدام میشوم درون خودم ،خراب
-تو خیلی تو خودتی ،من این مدُ نمیخام!
و ذهنی که پر شده از فکرهای مثل حباب
-خسته شدم ،بسه،باید برم گمشم!
دستم گرفتمش ولی فراموش شده لیوانِ آب
تو میروی و تمام وجود من منجمد است
که جای نمی خوام، نمیتوانمت می شود جواب
به دل نگیر دست پا زدنم را ،عجیب آرامم
که بیشتر و بیشتر میشوم غرق این مرداب
دلم برای بستنی نیمه کاره ات تنگ میشود
و می شکنم و به هزار گوشه میشوم پرتاب
چقدر خسته و کلافه ام ،هر روز
و هی به دار کشیده میشوم اینجا ،بدون طناب
از اینکه بی وزن شده فضای نوشته ام
که هستی و من به زور مینوسمت "سراب"
آدم توی دوران کودکی ناچار باید خیلی چیزا یاد بگیره،شاید همین ارتباط قوی انسان با محیط اطرافش در کودکیه که باعث شکل گیری نظریه های جنجالی مثل نظریه ی زیگموند فروید در مورد تاثیر کودکی در شخصیت فرد میشه
و به نظرم اگر انسان بتونه این ارتباط قوی با محیط خودشو حفظ کنه همواره میتونه شخصیت خودشو تغییر بده
ترسها و سوالات بی جواب خیلی در شخصیت تاثیر دارن ،همین ها هستن که باعث میشن ادم از یه سری چیزا فرار کنه و شجاعت ساختن خودشو نداشته باشه و بسنده کنه به شخصیت کودکیش یا نا خود اگهاش ،و نظریه فروید در مورد این افراد که عده زیادی رو تحت پوشش قرار میده ،عجیب صدق میکنه.
از اون عده ی کمی که شجاعت این جستار رو دارن هیچ کس به جواب نهایی نمیرسه
چون به چیزای بزرگ فکر می کنند و این اونها رو به نتایجی میرسونه که همه میرسن و بعد کمی پیچ و تاب دوباره به همان حالت عمومی که همه را دچار میکند می رسن
اما یه سری دیگه نه
و اگر اشتباه نکنم به قول ژان پل سارتر (عین کلامش یادم نیست و هدفم هم نیست و فقط بازخورد جملاتش در ذهنمو مینویسم):
بعضی ها دچار عقاید میشن ،دچار فک کردن
و این طور یه نفر توی جوونی پیر میشه
